خدایا یاری ام کن اگر جایی چیزی شکستم دل نباشد
و چه نازیبا بود ان لحظه های که جز تو را برای آرامش طلب داشتم ... خوشهالم از وصالمان... ...مبارکه بانو جان... زیباترین واژه هستی ... کجایی ای حس شیرینم ... بیاکه آغوشم نیازمند لبخند زیبایت به تمنا نشسته ... دردانه مادر... دل مادر در حسرت نگاه پاکت مانده. ...بیا ...بیا ... دیگر طاقت فراقم نمانده لبخند شیرینت حس زندگیم می دهد ...طراوتم می دهد... همین روزها بود که انتظار آمدنت صبر و قرار از ذهنم برده بود... از تمنای آمدنت سر از پای نمی شناختم تاب تنهای برایم نمانده بود می خواستم ...باشی ...حست کنم ...آغوشم گرمایت دهد تا قدم به قدم به آن لحظه که ماه ها انتظار آمدنش را می کشیدم برسی... به لحظه ناب گفتن ................مامان............. اما...... اما.......... اما................ نه ....................... نه..................................... نشدکه تو را با لحن کودکانه خود حس کنم .... نشد ... نشد ... و اینک در فراق عشقت دیوانه وار از تو می نویسم ... جه حس نابی بود اگر امروز تنها تو به من تبریک می گفتی تنها تو و نه هیچ کس دیگر تو تنها بهانه زنده ماندن مادری عزیز مهربونم کاش الان دستان کوچکت را بر سینه داشتم ..................کاش..................... با تو بودن را دوست دارم ای دریا چترم را کنار میگذارم باران گونه های اشک آلودم را حس میکند از صدای هولناکت هیچ هراسی ندارم دوسسسسسسستش دارم بجوش و بخوان شعرهای رهایی را به سویم آی سنگ ها از پس هم سد راهت به رسیدنم نشوند آری بشتاب... بشتاب و ترم کن از وصال خویش بشتاب بشتاب که با تو بودن طراوتم می دهد که با تو بودن را دوست دارم نفس میکشم گریزان نیستم از وصال تو لیک! تو نیک میدانی ترسم از چیست ... کشتی از دیارغریب به سوی آشنا شتابان است چه دلها که شیداست شیدای رسیدن وصل وصال لحظه ناب دیدار شادند و خروشان در این دریا و طوفان شادند از لحظه شیرین رسیدن من و باز هم من شیداو سرگردان در پی حس خوب رسیدن اما... نرسیدن با تو بودن را دوست دارم ای دریا تو در جوش و خروش و من از دیدار تو در تب و تاب . . دلم هوای باران دارد ببار . دیروز منو دریا چقدر با هم خوش بودیم... دوستت دارم ای همدم دلتنگیهایم... ................... دریا .................... ........... ولنتاین مبارک ................. بزارین امشب براتون قصه بگم...قصه دختری از جنس گلبرگ گل شقایق... سرخ و براق... اما دلشکسته و خسته... دلش از سکوت شب سیاه...خلاصه دخترک قصه مادر تولد بیستمین روز بهار چشماش رابه دنیا بازمی کند...همانجا مهر سکوت را بر دلش حک می کنند...اسمش از جنس سکوت انتخاب می شود.. .دخترک بزرگ و بزرگتر می شود...میرسد روزی که معنی سکوت رو می فهمد...چه تلخ و ناکام در حصار سکوت جوانیش را سپری میکند...او چنین مینویسد از تنهایی مرگ بار...سکوت سخت بی رحم... روزگار را میگذرانددر تلخی چون زهر سکوت.. .تا اینکه روزی گلی از دیاری اشنا سینه سخت آهنینش را شکافت و به سینه اش مهر داد...و دست پر مهرش مهر سیاه سینه گل شقایق را نوازش کرد...دخترک شقایق وار دیوانه دست پر مهر اوست...اما...اما...امااو نیز همانند دیگری رفتنی است ...و میرود...و نقش سیاه سینه شقایق لکه های سیاه ...پررنگ...اما دوست داشتنی به خود میگیرد...دخترک نقطه نقطه اش را دوست دارد داغ های که یکی پس از دیگری دل نازکش را به درد می آورد را عاشقانه دوست دارد... با او در کنار حس سبز لبخند هایش سر مست و خوش است دخترک میداند که لحظه ها از پس هم رفتنیست و باید بخندد...مهر سرد سکوت هنوز لبانش را دوخته و نوای دلتنگیش سر از دامان بر نمی دارد ... اما ...دخترک از حصار تنیده به خود پا فراتر می نهد ...حس خوب عشق را با آبی دریا تجربه میکند...چه زیباست وصال شقایق با نیلوفر دریا... امواج دخترک را به این طرف و آن طرف می رانند...اما او بی تاب وصال نیلوفر است... موجها را به کنار می کشد و خود را در کش نیلوفر دریا رها می کند... او دیوانه نبود ...دیوانه نخوانیدش...اومست موج مواج هوس نیست... دخترک حس عجیبی داشت...حسی از جنس برگ گل رز... سیاهی مهر شقایق را به فراموشی سپرده بود... این بار سکوتش را فریاد میزند...این بار نوای دلش با تار ستار همراه است... خاموشی و سردی مهر سیاه سینه اش را به نوای دلنواز تار میسپارد ... دینگ ... دینگ ... نت ها یکی از پس دیگری نوای خاموش دل شقایق را نوازش میکند... ولی... . .... . ... ترس از تنهایی و رفتن وجود دخترک را به هراس میکشاند... . ... . ... می ترسم... نامت چیست؟؟؟ صدای نشنیدم ...که بود؟؟؟ در خواستش چه بود؟؟؟ گلبرگ های گل سرخ را به ارامی ناز میکنم ...چقدر نرم است ...چه حسی دارد ...از خنده سرشارم... ارام ارام نگاهم را از سرخیش میگیرم... سایه ای از پشت دیوار نگاهم را ترساند... کیستی؟؟؟ دوباره صدای نشنیدم... کم کم گام هایم را به سویش بردم ...صدا بار دیگر نامم را گفت ولی این بار ... دستانش را حس کردم... گرم ...صمیمی... پر از حس تازه گی ... مرا بوسید ... هنوز چهر ه اش را ندیده بودم ولی حس بوسه اش گرمای وجودم را شعله ور کرد... برگشتم ...دستانم از گلهای رز پر اما دستان او خالی ... نگاه کرد ... خندید... خندیدم... زبان گفتارم بسته شده بود ...گلها تک تک به زمین افتاد ...انگار زیبای دیگر یافته بودم ... نزدیکتر شد ... تمام نیروی وجودم را در زبانم جمع کرده بودم که بگویم ... کیستی؟؟؟ اما انگار جاندر بدن نداشتم... بار دیگر دستانم را با وجودش گرما بخشید ... کم کم ضربان قلبم فرو نشست ...زمزمه وار گفتم کیستی؟؟؟ گفت : آشنا ... پرسیدم از دیار... حرفم را برید و گفت : غربت ... انگار میدانست جان بر بدن ندارم آرام مرا بر روی نیمکتی نشاند ...بارها از آن کوچه گذشته بودم اما وجود آن نیمکت را حس نکرده بودم... دستان پر حرارتش را بر گونه ام کشید حسی مرا به سوی کشید نا خدا آگاه اسمی به زبانم آمد ... بی اراده و آرام صدا زدم امیرم تویی ... با چشمانی پر از حلقه های اشک سری تکان داد ... از شوق دیدارش بند بند وجودم از شادی و غم پر شد ... بی اراده گریستم ... اشکهای مانده در دل کهنه از دلتنگیم بر دستان لطیفش می ریخت ... اشکهای مرا پاک میکرد اما خود اشکباران شده بود صورت زیبا و نرمش... هنوز نرم و لطیف با چشمانی درشت لبخندی ملیح... امیرم بود ... باورم نمی شد...در آغوشم کشیده بود و با صدای آرام دائم با ندایی مادر صدایم میکرد ... ندایی که عمریست در سودای شنیدنش جان میدهم ... و اکنون... متوجه گلهای سرخ کف خیابان شد... خم شد...گلها را از زمین برچید... انگار میدانست سالهاست که در فراقش گلهای رز را بو میکنم ... آنها را بویید ... بوسید ... دستانم را در سینه فشارد... گلها را پر پر کرده بود ... مشتی از گلبرگ های گل سرخ را به دستم داد ... غرق در نگاه معصومش شدم... گونه های نرم و سفیدش رو بوسیدم و در آغوشش کشیدم ... انگار تمام غم های وجودم ریخته بود با صدای گریه گون خنده ای شیرین و بلند سر دادم ... نا خداگاه امیرم با من هم اهنگ شد ... و این آرزویی است دست نیافتنی برای مادری منتظر و دلتنگ... برای ساعت تولد تو ناقوس کلیسای دلم را کوک کرده ام تا در آن زمان که چشم در این دنیای تاریک روشن کردی را با تمام حس مادرانه ام احساس کنم ... دینگ ...دینگ ... ناقوس به صدا در میاید وای صدای اولین گریه ات به گوشم میرسد راستی چه دلتنگ بودم آن روز دلتنگ این روزها میدانستم میدانستم که غنچه خفته در اغوشم سهم دل تنگم نیست ... آری خود خوب میدانستم ... تولدت مبارک غنچه ام امیرم تو که ناقوس صدایت همیشه از گفتن بابا ،مامان خفته است ...دلم برات چه تنگ است شوق شوق دیدارت خواب از دیدگانم کشیده دوستت دارم عزیزم ای تمام هستی مادر دوستت دارم دلتنگتم... حسم یاریم نمیکند بارها دست به صفحه مشبک مشکی برده ام ولی دستانم ، حسم، به یارای قلبم در بندم نمیشتابند و به احساس درونم رخصت نوشتن نمیدهد اما این بار امدم که با تمنای دل ساز شوم ... دل تمنای وصال در آنسوی ره بی رحم تنهای را دارد ... رهی بی پایان... رهی که بدون تو برایم بهشت است... تنهای، ره زیبای عشق... نمیتونم... نمیتونم ... بغض عجیبی راه گلومو بسته ...از زشتیهای دنیا دلم به درد آمده کاش میشد به دورترین نقطه دنیا به آنجا که فقط پرندگان ندای آزادی را برایم سر بدهند کوچ کنم حس تلخ با آدمیت را دوست ندارم خدایا تو را به بزرگیت قسم مرا از این دنیای فارق از انسانیت برهان و با بالهای از جنس نرم آزادی به سوی دیار رفتگان بفرست که دیگر طاقت ماندنم نیست... الها تو خود خوب میدانی که صبرم عجیب است ولی دیگر تحمل ماندنم نیست... تا به کی دلتنگی تا به چند... غصه تلخ جدایی نازنین گلم یا حس دلتنگی غربت جفا کاران یا حس تلخ تنهای و دور ماندن از عشق یا جان در ره زنده ماندن دادن به کدام یک بیندیشم کدام را دست محبت برای نوازش قلب بیمارم کنم تنهای شیرین ترین هدیه تو به من که لذتش از طعم زهر است ... ای بهانه دل کوچک" نفسم " رهنون ره پر پیچ وخم نازنین گلم باش ،یارای لحظه های سخت غربت جفا کارانه اش باش،دل همچون گنجشک دور از یار مانده اش را با وصال یار شیرین سخنش رهنمون باش ... و در پایان یارای دل بارانیم باش... دوستتان دارم ... باتمام این لحظه های دلتنگی که در فراق برایم به ارث گذاشته اید... و انسان را خیال دلکش پرواز در فراسوی ابر می بایست در زیستنی که سفر است و سفری که زیستن تا از ان پس پرگشودن در آسمان بال در بال نسیم و گذر از خاک اری انسان پای در خاک را سر در فراسوی افلاک می بایست تا بدانگه که در سجده گاه روح خود گامهای لرزان توست که تو را رهنمون می شوند و سر به عشق خاک را در ساحتش به سجده میکشد و زبان به تمنا به یا هو می نشیند سجده گاه روح جایی در فراسوی افلاک جای خالی از تو و لذت یک عشق بی رنگ در کنار رویای شیرین ذهن من پذیرای احساس ناب با هم بودنمان است بیا و باز گو با ما احساس خفته ات را و حس نرم یک برگ بهاری را به خود گیر منتظرتان میمانیم http://sejdegaheroh.blogfa.com / با تو تمام نداشته هایی که آرزوی داشتنشان یک لحظه رهایم نمی کرد روی بال پرنده های مهاجر گذاشتم تا با کوچشان آنها را به سر زمین دیگر ببرند. با تو همه بی وفا یی های روزگار را روی شن های ساحل نوشتم تا موجهای دریا آنها را بشوید و پاک کند. با تو من باغبان مزرعه مهربانی شده ام و پاشیدن بذر محبت بهترین سر گرمی ام شده است .دیگر در فریادهایم بغض نیست خنده ی لب هایم به تلخی نمی شیند و دیگر حسرتی در عمق نگاهم دیده نمیشود. دیگر خبری از نگاهای سر زنش آمیز عقل به دل نیست وقتی لرزشش به خاطر نگاه توست . ناخدای کشتی من خوب پیش می رودحتی اگر دریا توفانی شود گویی کشتی وجودم در لنگر است. خدایاتو گل قلبم هستی با تو قدرت پرواز به بیکرانه ها دارم با تو عاشق زیستنم عاشق لبخند زدن به افق رفتن و آسمانی شدنم . چراغ کلبه دلم همیشه با وجود تو روشن است .با تو برچسب بطلان زدن بر نظریه های پوچ ناامیدی را خوب بلدم. دیگر منتظر سکوت شبها نیستم با تو هر لحظه در آرامشم. دیگر وقتی نگاه های مظلومانه ام را به ارزو های دور خیره می کنم بی اراده نمی بارم چون امید به تو لحظاتم را سبز کرده است. دیگر واژه های نا ممکن محال شاید و کاش نشانی ذهن مرااز یاد برده اند . با تو تنها ذهن من واژه خواستن را به حافظه اش می سپارد . نگاه خالصانه ئو ثابت را تا ابد تقدیمم کن و لطف بیکرانت را نثارم . من با تو تلاطم عشق را در مردمک چشمانم می پذیرم و هر لحظه نیک شدنم را آرزویی رو به تحقق طلب میکنم من نجواهایم را با تو دوست دارم 



فکرشم نمیکردم عمرم اینطوری بگذره و اینقد تلخ لحظاتم رو بگذرونم
ولی بی خیال تولده ![]()
![]()
وای چشا رو حیا رو قربون چشمام بشم که اینقد پر شرم و حیاست ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Pars Skin |

